تبليغاتX
انجمن دانشجویان و دانش آموختگان فلاورجان
خبر های جلسه پیرامون روز جوان که در سالن اداره ارشاد فلاورجان برگزار گردید به زودی به اطلاع دوستان گرامی خواهد رسید.
نوشته شده توسط یار دبستانی در چهارشنبه 14 مرداد1388 ساعت 19:13 | لینک ثابت |

این مقاله فارغ از هر گونه موضع گیری سیاسی بوده و بمنزله توصیه ای دوستانه ،همراه با اخطاری کاملا جدی برای تمامی افرادی بوده که قصد زیر سوال بردن قداست علمی انجمن را داشته اند و قوانین و مقررات و آیین نامه های تنظیمی و مصوب انجمن را که در موقع تاسیس انجمن به تائید مراجع ذیصلاح رسیده را  زیر پا گذاشته اند و در صورت تکرار موارد مشابه نام و تصویر این افراد در معرض دید عموم قرار خواهد گرفت ، تا به فضل الهی چهره نفاق و دو روئیشان در پشت نقاب دانشجو بودنشان بر همگان آشکار گردد.

* * *

داستان از آنجایی شروع می شود که چند روز پیش با خبر شدیم که تعدادی از مسئولین و اعضای انجمن در مکانی حضور یافته بودند که در آن مکان یکی از فرمانداران قبلی فلاورجان به همراه نماینده قبلی شهرستان و استاندار قبلی استان و 30 ، 40 نفر از این بادمجان دور قاب چین هایشان نیز حضور داشته اند و در آن جلسه پیرامون انتخابات آینده ریاست جمهوری بحث و تبادل نظر می شده است و ما کاری به این که چه کسانی بوده اند یا نبوده اند نداریم و هرکسی صلاح خویش ومملکت خویش داند ! فقط نکته ای که برایمان حائز اهمیت می باشد این است که چرا باید افرادی که خود را همه کاره انجمن می دانند ، همه با هم و به صورت هماهنگ در آن جلسه حاضر گردند و از طرف خود صحبت هایی ارائه نمایند و آن را به همه اعضای انجمن تعمیم دهند و برای اعضای انجمن تعیین تکلیف نمایند ؟! نکته ای دیگر از این جلسه که بیشتر از سایر موارد بر یاردبستانی گران آمد این می باشد که چرا باید یک نفر از مسئولین انجمن که عضو هیئت مدیره انجمن نیز می باشد و خود را به نوعی همه کاره انجمن می داند و همه روزه در فرمانداری فلاورجان رفت و آمد دارد و گویا از طرف فرماندار محترم شهرستان فلاورجان جناب آقای هادیزاده ، سمت (م.ج) را نیز دریافت نموده است و امین ایشان ! در جلسات شهرستان و فرمانداری می باشد ، در جلسه ای حاضر شود که در آن افرادی که سوابق اجرایی و عدم کفایتشان بر همه مردم فهیم و انقلابی و آگاه شهر و شهرستان فلاورجان به خوبی روشن است ؛ صحبت از عدم کفایت رئیس جمهور محبوب و خدوم و مکتبی مان جناب آقای دکتر احمدی نژاد بنمایند و مگر این اعضا و مسئولین انجمن علمی ! دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان فراموش نموده اند که چه کسی آنها را پر وبال داد و اگر نبود کمک های مادی و معنوی شخصفرماندار محترم  و سایر مسئولین شهرستان ، آیا به راستی کسی می توانست چنین تشکّل علمی دانشجویی را در شهرستان فلاورجان ایجاد نماید و برای آقایان که خود را مسئول هیئت مدیره انجمن می پندارند ، اعتباری ایجاد نماید و اینان باید خود را مدیون مسئولین محترم شهرستان فلاورجان و در راس آن رئیس جمهور عزیزمان جناب آقای دکتر احمدی نژاد بدانند و دست از رویه و رویکردی که در پیش گرفته اند بردارند و نقاب دو رویی را از چهره هایشان پاک نمایند و در مسیر حق همراه با صفا و صمیمیت و یک رنگی برای آبادی و آبادانی شهرستان و کشور عزیزمان ایران قدم بردارند و بدانند

انجمن جایی برای دقل بازی و سیاست بازی نبوده

 و اینجا مکانی منحصرا علمی می باشد ، نه ستاد انتخاباتی و رفتار وعملکرد هیچ کس در این انجمن از چشم یار و یاران دبستانی دور نخواهد ماند و همانگونه که در ابتدای کلام خویش گفتیم ، بار دیگر به آنها متذکر می شویم و به آنها گوشزد می نماییم که در صورت تکرار موارد مشابه نام و چهره آنها بر خلاف میل باطنیمان در معرض دید عموم قرار خواهد گرفت.

والسلام

یار دبستانی

نوشته شده توسط یار دبستانی در چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت 20:0 | لینک ثابت |

... می گند که احترام بزرگتر ها را نگه دارید وهرچی می تونید به ملاقات اونا برید و ازاحوالشون باخبر بشید .... ما هم تصمیم گرفتیم که یه روز بعد از ظهر بریم و یه کیلو از این شیرینی نارگیلییا که توی شیرینی ها سبکتره و یه کیلوش خیلی می شه را بخریم و بریم خونه پدر پدر بزرگمون تا هم دست خالی نرفته باشیم و هم اینکه یه سری بهش زده باشیم و اونکه تا حالا 30 ، 40 بار عزرائیل را جواب کرده و انواع و اقسام مریضی ها را هم گذرونده و چند تا سکه خفیف قلبی و قوی مغزی هم داشته اما انگار نه انگار و فکر می کنیم یا عزرائیل دیگه قید اونا زده و یا اینکه حالا حالا تا یه 100 سال دیگه بایه سایش بالا سرمون باشه ....

* * *

 .... یکی از کلون های درب خونه پدر پدر بزرگمون را که از این در چوقییای قدیمیه را گرفتیم وشروع به در زدن کردیم ... تق تق تق ... تق تق تق ... تق تق تق ... ... نخیر انگار کسی توی خونه نیست ، ما را بگو این همه راه را کوفتیم و اومدیم اینجا تا بریم ملاقات پدر پدربزرگمون ، تا کلی ثواب ببریم !، اما انگار بایه دست خالی بر گردیم . دیگر می خواستیم برگردیم و بیاییم خونه که پیش خودمان گفتیم خوبه یه بار دیگه هم در را بزنیم و این بار محکمتر از قبل شروع به در زدن کردیم ، تق تق تق ... .... که یه هو دیدیم یکی از توی حیاط داره می گه کی یه ، آره صدای پای پدر پدر بزرگمان بود که داشت عصا زنان به طرف درب حرکت می کرد و می آمد تا آن را باز کند ، اگه بگید از شنیدن این صدا چقدر خوشحال شدیم ، لحظاتی بعد در را باز کرد و ما را دید ، ما به اون سلام کردیم و اون که یک دندون بیشتر نداشت و اون دندونش هم درست وسط دهنش تو ردیف بالاست با لحن شیرینی گفت : بَه سلام بِه رو ماهت و اومد جلو و یه ماچ آبدار انداخت روی لپ ما و گفت خوش اومدی ، بفرما تو ، و با هم از دالان خانه گذشتیم و به داخل اتاق که درب چوبی داشت و هر چند ثانیه یک بار یه صدای ترق و تروقی از چوبها و تیرهای سقف اون به گوش می رسید وارد شدیم و در حالی که سرمان را پایین انداخته بودیم ، پاکت شیرینی را به پدر پدر بزرگمان دادیم و اون گفت دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی و اون را باز کرد و یکی از اونها را توی دهانش گذاشت ؛ طفلکی را اگه می دیدید ، من مونده بودم که چه جور با اون یه دونه دندون می خواد این شیرینی نارگیلی را که ما با 32 تا دندونمون باید 1000 دور بجویم تا پایین بره را می خواد بخوره و در همین حال داشتیم به این موضوع فکر می کردیم و تو ذهنمان حساب می کردم که باید حدود 32000 بار اونا بجوه و اگر توی هر ساعت هم بتونه فَکِش را 3200 بار بچرخونه ، این شیرینی باید تا 10 ساعت دیگه تو دهانش باشه ،که یه هو دیدم یه صدای قوروتی اومد و اونا جویده ونجویده فرساد پایین ، پیش خودمان گفتیم ما را باش که داشتیم چه فکر هایی می کردیم و چه حساب هایی و چه دو دو تا چهارتا هایی می کردیم و نتیجه چی شد و به واقع پی بردیم ممکن است همیشه ما آنچه را که پیش خود حساب می کنیم به وقوع نپیوندد و واقعیت چیزی خلاف آن باشد . (این قسمت یک نتیجه اخلاقی در خودش نهفته داشت وما خودمان را کشتیم تا آن را بیان کنیم! . )

.... همین طور که نشسته بودیم و داشتیم به در و دیوار که کم کم داشت صدای ترق وتروق تیر های سقف اون زیاد می شد نگاه می کردیم پدر پدر بزرگمان نیز متوجه نگاه ما شد و گفت : نترس اینها ذکر خدا را می گویند ، گفتم می دانم ، اما می ترسم یه هو زیادی ذکر خدا را بلند بگویند و کارشان به ضجه زدن بکشد و ناگهان به خاک بیفتند و سجده کنند و روی کله ما بریزند که او خندید و گفت نترس ، من حدود 120ساله که با این تیر ها رفیقم و تا موقعی که من اینجا نشسته ام با من و تو هیچ کاری ندارند و این بار من خندیدم و نگاهم به عکس پدر پدر بزرگمان که در زمان جوانیش اونا گرفته بود و با یه میخ طویله ای به دیوار آویزان کرده بود افتاد ؛ توی اون عکس یه قبا مشکی پوشیده بود و به عصای چوپونیش تکیه داده بود و دور تا دور اون توی عکس در حدود 300 ، 400 تا گوسفند سفید و سیاه و یک خر در حال چریدن بودند . و با نگاه ما بار دیگر پدر پدر بزرگمان نگاهش را به سمت نگاه ما انداخت و عکس را دید و به یاد جوانی اش افتاد و گفت : ای جوانی کجایی که یادت بخیر و شروع کرد به گفتن خاطرات اون روزهاش ، و گفت : بذار یه خاطره از قدیما برات بگم و ما که فکر می کنیم تا حالا همه خاطراتش را چند دور شنیده باشیم از اونجایی که خاطرات اون حول وحوش گوسفنداشون و به چرا بردنشون و یا کشتن اون شیش تا گرگ بدبخت که یه شب کشته بودشون و .... می چرخه ، هر کاری کردیم که حرف تو حرف بیاریم و یه جوری از این کار منصرفش کنیم نشد که نشد و اون گفت : یه بار نزدیکای فصل بهار که می خواستیم گله را ببریم بچرونیم من پام شکست و بابای خدا بیامرزم مجبور شد که بره توی روستای لرچی آباد و یه چوپون برا گله مون پیدا کنه و من هم سوار خرمون شدم و دنبالش رفتم و اون هر چوپونی را پیدا می کرد از اون تست می گرفت و تست های اون از طب صنعتی شرکت های دولتی بزرگ که موقع استخدام از کارگراشون می گیرند هم سخت تر بود وبه اون چوپون می گفت که توی گیوه هایت را ببینم و همه اونا را رد می کرد تا اینکه یه چوپون که گیوه های تمیز تری نسبت به بقیه پوشیده بود را پیدا کرد و اونا استخدام کرد ، من که حسابی از کارهای اون متعجب شده بودم ، دیگه نتونستم طاقت بیارم و از پدرم پرسیدم ، پدر چرا اونایی را که گیوه های پاره پوشیده بودند و دو من گل به گیوه هاشون چسبیده بود و دو کیلو کوت و پشگل گوسفند هم توی گیوه هایشان بود را استخدام نکردی و این یارو را که گیوه هاش تمیز بود را استخدام کردی و پدرم به من گفت : آفرین بر تو ؛ و آفرین برهوش و ذکاوت تو، می دونستم که آخرش تو این سوال را از من می پرسی ، و اون گفت می دونی پسرم آخه اون چوپونهایی که دلشون به حال خودشون نمی سوزه و یه ذره این گیوه هاشون را تمیز نمی کنند تا راحت تر بتونند تو این کوه و کوسار راه برند ، آخه کجا دلشون به حال من و تو و گوسفندامون می سوزه و پدر پدر بزرگمان با گفتن این جمله زد زیر خنده و ....

* * *

.... لحظاتی بعد از او خداحافظی کردیم و از خانه بیرون آمدیم و به سمت خانه مان در حرکت بودیم که یه هو این مهندس آق فرهاد دوباره مثل اجل معلق سر راهمان سبز شد و گفت فهمیده ای چی شده ، گفتم نه ، گفت ای بابا همه مردم فلاورجون فهمیدند ، گفتم بگو ببینم چی را می گوی ما را جون به لب کردی و او گفت : آره ؛ سه ، چهار روز پیش توی یه خونه ، یکی از فرمونداران قبلی فلاورجون و نماینده قبلیه و استاندار قبلی و یه 30 ، 40 تا از این بادمجون دور قاب چین هاشون جمع بودند و داشتند یه حرف هایی در مورد انتجابات ریاست جمهوری می زدند و تو اون جلسه چند تا از این اعضا و مسئولین انجمنتون هم که هی سنگشون را به سینه ت می زنی بودند و مخصوصا یکی از اونهایی که خودش را همه کاره انجمن می دونه و عضو هیئت مدیره انجمنه و توی فرمونداری هم هی رفت و اومد می کنه و محرم اسرار فرمونداری شده ! بوده و بعد از این جلسه خبرها که به فرموندار فعلیه رسیده ، حسابی عصبانی شده و از این که این انجمنیا که از روز اول قرار بوده کار سیاسی نکنند و حالا تو اون جلسه شرکت کردن ، حسابی کلافه شده و بعد از اون جلسه به چند تا از اونا گله کرده وحسابی از اونا شاکی شده .... و شاید هم پیش خودش فکر کرده عجب کاری ما کردیم و اون روز تا حالا ما اینقدر پول تو گیلو این انجمن ریختیم و حالا که بایه به درد ما بخورند تا یه چند روز دیگری بتوانیم به مردم شهرستان فلاورجان تو این فرمونداری خدمت بکنیم !! رفته اند و شدند دشمن ما و ما را باش که اون روز تا حالا داشته ایم توی آستین مبارک خودمان مار و افعی و قورباغه و وزغ پرورش می دادیم .... (این جملات آخر به نقل از آق فرهاد بود و صحت آن به گردن آق فرهاد می باشد و یار دبستانی هیچ گونه مسئولیتی را در این باره عهده دار نمی گردد.) ..... و ما که از شنیدن این حرف های آق مهندس فرهاد حسابی گیج شده بودیم ، در همین حال یادمان افتاد به خاطره پدر پدر بزرگمان که می گفت تو که دلت به حال خودت نمی سوزه ، دلت به حال ما می سوزه افتاد و ..... به جواب سوالات قبلی خود در مطالب نوشته شده درمقاله قبلی که در زیر آمده است پی بردیم وفی الواقع انجمن را یک انجمن سیاسی پنداشتیم و نه چیز دیگری ، به جان آق فرهاد قسم . چرا که ما هنوز هم که هنوز است خروجی علمی از این انجمن مشاهده ننموده ایم به جز دو نشریه آبکی که شرح شماره اول آن درمطالب نوشته شده قبلی زیر وبلاگ آمده است و باز هم از آق فرهاد که عضو انجمن شده است با خبر شدیم که مجله شماره 2 انجمن را به همراه 2 برگ هفته نامه پردیس ! به آدرس هر یک از اعضا پست نموده اند و این نیز جای سوال های زیادی را در ذهن ما ایجاد می کند که چرا باید نشریه های علمی ! انجمن به همراه یک هفته نامه سیاسی شهر که متاسفانه سر دبیر آن نیز روابط خوبی با تعدادی از مسئولین شهر نداشته در بین دانشجویان و قشر تحصیل کرده به این شیوه توزیع گردد و آیا این فی الواقع مصداق کلی سوء استفاده از امکانات و اموال بیت المال نیست و چرا مسئولین انجمن به خودشان اجازه داده اند تا نام و مشخصات اعضایشان و آدرس محل سکونتشان و شماره تلفن منزل و ... که در فرمهای ثبت نام نوشته شده است و به امانت نزد آنها سپرده شده اند ، به راحتی دست هر کس و ناکسی بیفتد وخدایی ناکرده در آینده از آنها سوء استفاده های این چنینی و یا بد تر از این از آنها بشود .

... و در ضمن خبر دار شدیم که مهندسان و فیلسوفان و دانشمندان در حال تحصیل و فارغ التحصیل در رشته کامپیوتر و .... عجب سایتی را برای انجمن دست وپا کرده اند ! که به کل اگر دره این سایت را با این شکل و محتوا ومطالب موجود در آن می بستند ، ما نیز در مقابل طعنه ها و نیشخندهای افرادی همچون آق فرهاد در امان بودیم و با خبر شدیم که رفته اند و وبلاگی را برای انجمن درست کرده اند و نام آن را نیز برعکس نام سایت انجمن و یا وبلاگ ما (یار دبستانی ) قرار داده اند ؛(www.ssa-flj.blogfa.com) و مقالاتشان را در آن می گذارند و هر جا هم که رسیده اند گفته اند آن سایت است و در اینجا به آنها عرض می نماییم که این نیست رسم رفاقت با یار دبستانی خویش و در اینجا خاطره ای دیگر از پدر پدر بزرگمان یه هو به ذهنمان رسید که خدمتتان عرضه می داریم ؛ ایشان نقل فرمودند که : روزی شخصی در جمعی حاضر گردید و از قضا در معده و دل و روده بغل دستی اش بادی سخت در حال پیچیدن گرفت و دیگر طاقتش به آخر رسید و آن باد را با صدای نسبتا خفیفی آزاد نمود ، از قضا حاضران را که از شانس بد وی همگی گوشهای بسیار قوی بود تا آنجا که صدای پای مورچه را نیز روی کاسه چینی می شنیدند ، حاضران به یکباره سر به سمت فرد خاطی چرخاندند و فرد خاطی که آبروی خود را در حال بر باد دادن آن هم با یک باد خفیف می دید ، رو به شخص تازه وارد که کنارش نشسته بود کرد و گفت : ای بی شعور این چه عمل قبیحی بود که در ابتدای ورودت به جمع ما نمودی ، و آن فرد تازه وارد بدبخت که دید هر چه بگوید من نبوده ام کسی حرف او را باور نخواهد نمود ، رو به جمع حاضر نمود و گفت : من از همه شماها معذرت می خواهم و اگر پیش همه شما روسیاهم ، رو به بغل دستی اش نمود و گفت : پیش روی ( معذرت می خواهم ، باز هم معذرت می خواهم ) این مرتیکه ( گ و ز و )رو سفید خواهم بود و این مَثَل یار دبستانی است با مسئولین انجمن . و هر کس که نداند که آن چیست ، ما که می دانیم آن وبلاگی بیش نیست و حالا مونده تا سایت شدنش !! ان شاء ا... که خداوند همه ما را به راه راست هدایت کند و خداوند با راست گوییان ودرستکاران است و دروغگویان را عذابی سخت در راه است .

الهی العفو

والسلام

یار دبستانی

نوشته شده توسط یار دبستانی در چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت 20:0 | لینک ثابت |

به عبارات زیر توجه فرمایید .

1-   انجمن علمی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

2-   انجمن دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

3-   انجمن خدماتی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

4-   انجمن فرهنگی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

5-   انجمن سیاسی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

6-   انجمن ادبی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

7-   انجمن اجتماعی دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

8-   انجمن جلسه برگزار کن برای فرمانداری دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

9-   انجمن پادوی فرماندار و شهردار و شورا و سایر ادارات دانشجویان ودانش آموختگان فلاورجان

10-    انجمن ..............

به نظر شما انجمن ما از کدام یک از موارد فوق می باشد .

شاید می گویید مورد اول چرا که آن را علمی می پندارید .

شاید می گویید مورد دوم چرا که  به کلمه علمی آن در موقع ثبت انجمن ایراد گرفته شده و مسئولین مجبور به حذف کلمه علمی از آن شده اند از آنجایی که شاید دقت نموده اید که دراوایل تاسیس انجمن آن را انجمن علمی دانشجویان و دانش آموختگان فلاورجان می نامیدند ،

(زمان قبل از ثبت رسمی شدن را مد نظرمان است و سند حرفمان هم این مطلب می باشد که اگر شما دوست عزیز خواننده هم اینک به سایت گوگل بروید و نام انجمن فلاورجان را در آن سرچ نمایید ، آنگاه متوجه خواهید شد که سایتی با آدرسی غیر از آدرس سایت فعلی انجمن برای شما نشان داده می شود   http://www.falavarscientific.ir با عنوان انجمن علمی دانشجویان و دانش آموختگان فلاورجان و از آنجایی که مهندسان و فیلسوفان مسئول بسیار زیاد موجود در انجمن از آنجایی که بلد نبودند آن را راه بیندازند  قید آن را زدند و فضایی دیگر خریداری نمودند با نام http://www.flj-ssa.com که آن را نیزهنوز که هنوز است نتوانسته اند راه اندازی و به مرحله قابل قبولی برسانند و این نمونه کوچکی از توانایی های دانشجویان وتحصیل کرده های افراد و اعضای انجمن است !!!!   )

اما بشنوید از اکنون و زبان حال آق مهندس فرهاد که یه چند وقتیه عضو انجمن شده و راه ونیمه راه ما را که می بینه ، مثل این آدم های جلسه و انجمن ندیده ، هی به ما می گه جلسه بعدی انجمن کی برگزار می شه و ما هر بار باید یه جوری ردش کنیم بره ، و گرنه باید وایسیم و زخم زبوناشا بشنویم که به ما می گه آخه این چه انجمنی یه که سالی یه بار جلسه می ذاره .

این چه انجمنی یه که فقط در حد یک تشکّل پول مصرف کن ِ شهرمونه وخروجی نداره .

خلاصه دلم براتون بگه که ما خودمون هم کم کم داشتیم حق را به آق فرهاد می دادیم که ناگاه فهمیدیم جلسه ای در دانشگاه فلاورجان با حضور حجه الاسلام و المسلمین دکتر حمید روحانی ( از یاران امام خمینی (ره) و همراه ایشان در مدت 15 سال تبعید در خارج از کشور در زمان قبل از انقلاب ) روز21 بهمن 1387 راس ساعت 3 بعد از ظهر قراره برگزار بشه و ما آق فرهاد را خبر دار کردیم و اونا به اون جلسه فرستادیم .

روز بعد :

آق فرهاد که مثل اجل معلق همین طور جلو راه ما سبز می شه ما را توی محله مون دید و گفت : برو خودتو مسخره کن ، ما که از هیچ جا خبر نداشتیم به او گفتیم دیگه چده عامو ، حالا اون روز تا حالا می گفتی مرا برفس برم انجمن ! حالا که این کار را کردم اینه دستت درد نکندت .

آق فرهاد گفت : آخه کجای این جلسه مال انجمن بود ، حدود 60- 70 نفر پیر مرد از روستاهای اطراف فلاورجون به همراه دهیارهاشون به دستور فرموندار و بقیه حاضرین هم بچه مدرسه ای ها از دو مدرسه دخترانه و پسرانه بود که اومده بودند و جلسه چه ربطی به دانشجویان داشت.

ما که از شنیدن این حرف خشکمون زده بود گفتیم خودمون توی تبلیغاتشون دیدیم که زیر اسم فرماندار ونماینده اسم انجمن را هم نوشته اند .

آق فرهاد مکث کوتاهی کرد وگفت : آره من هم قبول دارم که اسم انجمن را هم نوشته اند اما این کار را کرده اند که افراد انجمن را بیاورند توی دانشگاه آزاد فلاورجون برا برگزاری جلسه و به قول خودمون خر حمالی کردن ...

در همین جا حرف مهندس را قطع کردم و گفتم : آق فرهاد آخه این چه حرفی یه می زنی خر حمالی یعنی چه ! تو یعنی تحصیل کرده ای و درست حرف بزن ، زشته ،عیبه ، دیگه نبینم در مورد انجمن این الفاظ قبیحه را به کار ببری یا !

اون با  بی توجهی گفت : برو ببینم عامو ، اگه تو هم اومده بودی و می دیدی افراد انجمن دارند یه سری کارهای خر حمالی انجام می دند بدتر از این هم به اونا می گفتی و من دیگه پام را توی این انجمن نمی ذارم و ما اون روز تا حالا فکر می کردیم این انجمنیا یه آدما به درد بخوریند .....  و سرش را پایین انداخت و بدون خداحافظی رفت .  

*    *    *

و ما بار دیگر رفتیم و خرابه ای را یافتیم و کنج آن خرابه فرود آمدیم و در فکری عمیق تر از دفعات قبل فرو رفتیم و در همین حال تکه کاغذ پاکت سیمانی را یافتیم و با مداد کوچکی که پشت گوش خود داشتیم شرح ملاقات خویش با آق فرهاد را اندر آن برای شما مکتوب ساختیم اما هنوز هم نفهمیده ایم که آیا به راستی این انجمن علمی بوده یا غیر علمی یا ادبی یا فرهنگی یا سیاسی یا خدماتی یا اجتماعی یا تفریحی یا زیارتی یا سیاحتی یا گردشگری یا توریستی  یا زبانمان لال به قول آق فرهاد انجمن خر حمالی می باشد و اینک از مسئولین محترم انجمن خواهشمندیم جواب ما را بفرمایند و ما را از این سر در گمی نجات دهند .

با تشکر

یار دبستانی

نوشته شده توسط یار دبستانی در پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 21:13 | لینک ثابت |

چنانچه هر یک از شما دوستان عزیز خاطره ای زیبا از دوران دانشجویی خود دارید برای ما از طریق ایمیل زیر

   falavarjanssa@yahoo.com

و یا نوشتن در قسمت ( نظر بدهید ) همین قسمت ارسال نمایید تا با نام خودتان ( یا نام مستعارتان) در این وبلاگ ثبت گردد.

   با تشکر – یار دبستانی

نوشته شده توسط یار دبستانی در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 21:1 | لینک ثابت |

( گر نباشد مرغ و بریان و پلو        خوش بود دوغ و پیاز و نان جو )

تازه یه چند روزی بود که از دست این رفیق شفیقمون آق فرهاد راحت شده بودیم و فرستاده بودیمش سر کار و زندگیش ( دکون ماست بندیش را عرض می نمائیم ) ، که یه روز صبح کله سحر ساعت های حول وحوش 5/9 -10 صبح بود که دیدیم یکی دست شا گذاشته روی زنگ در خونه و ور هم  نمی داره .

ما که تازه یه کم چشمامون گرم شده بود و تازه خوابمون برده بود ، ( آخه می دونید ما معمولا تا ساعت 3و4 نصفه شب در مصاحبت با دوستان خود در نشست های شبانه و جلسه های علمی در خانه های خالی از سکنه به سر می بریم ) به زور خودمون را از تشکمون جدا کردیم و در حالی که داشتیم قی های چشمامون را پاک می کردیم با یه جفت دمپای لنگه به لنگه و همون زیر پوش و شلوار کردی که پوشیده بودیم ، پریدیم توی حیاط و در خونه را واکردیم ، تازه می خواستیم دو تا فحش آبدار بدیم که دیدیم بَه بَه جناب مهندس آق فرهاد سُرُ مُرُ گنده پشت در وایساده ، یه کم که چشمامون را مالیدیم و به نور آفتاب عادت کرد و قیافه اونا با دقت بیشتری دیدیم ، مشاهده نمودیم که چشماش از شدت عصبانیت پر شده از خون ، تا اومدیم حرفی بزنیم و به اون بگیم عامو این چه جور در زدنی یه که یه هو گفت : اینه رسم رفاقت و دوستی مون ، گفتم مگه چی شده ؛و اون با لهجه غلیظ پلورگونی گفت ای نامرد حالا با انجمنیا  ریختِیند رو هم ، گفتم درست حرف بزن ببینم چی چی می گوی ، ما کی  ریختیم رو هم ! که خودمون هم خبر نداریم ، گفت ای نامرد حالا با مسئولین انجمن می ریند توی چایخونه سنتی خلوت دل که کنار اتوبان نزدیک کیلوشاده و اونجا برا خودتون کلی بخور بخور و کیف وعشق وحال راه می ندازیند ، حالا ما یکی زیات بودیم ، می خواستی یه کلوم بگوی تا مانم بیایم اونجا و .....

آخه نامرد خوبه خرج مهمونی و شامتون را هم نه خودتون دادید و نه از انجمن خرج کردید و اونا را شرکت ایثارگران فلاورجان داده .....

ما را بگو تا که اینا را شنیدیم مثل یخ وارفتیم و از شدت شرم قیافه مون قرمز قرمز شده بود که این آق فرهاد چه جوری به این خبرهای مهم و رازهای نهفته اند اندر سوراخ سومبه های قلب مسئولین پی برده است و چه کسی اینا را به اون گفته که پول مهمونی اون شب را شرکت فداکار ایثارگران !! ( فداکار در زمینه مالی ) تقبل فرموده اند ، وما که به کُل زبانمان بند آمده بود پیش خودمان گفتیم ، خدا را شکر که این آق فرهاد توی جلسه به مناسبت روز دانشجو که با حضور دکتر علی مطهری برگزار شد نیامد وگرنه اگر آنجا بود و فهمیده بود که شرکت ایثارگران آنجا چقدر فداکاری و ایثار نمودند و ۵ ربعه سکه به حاضرین اهدا نمودند ( شرح ماوقع در قسمت رسالت دانشجو پایین صفحه موجود است .) حالا پوست از کله ما می کَند ودهان مبارک ما را سرویس می نمود.

*     *      *

...... ما که دیدیم آق فرهاد داره زیادی دم درب خونه مون سر وصدا وشلوغ بازی در می یاره وحالاست که دیگه کم کم همسایه هامون بریزند توی کوچه و آ بروی چندین ساله ما را به باد بده ، به یه بد بختی اونا آرومش کردیم و ازش معذرت خواهی نمودیم و ردش کردیم بره و تندی اومدیم توی خونه و در را بستیم و در همان حال با اون دمپایی های لنگه به لنگه و زیر شلواری کردی و زیر پوشی که پوشیده بودیم پشت در به در تکیه دادیم وبه فکر فرو رفتیم و در اعماق افکار خود واقعا دیدیم که حق با آق فرهاد بوده است وما در این مورد ما رسم ادب را به جا نیاورده بودیم ونباید به دور از چشم آق فرهاد وسایر اعضای انجمن در آن مراسم در چایخانه سنتی خلوت دل شرکت می کردیم و مگر خون ما از خون آق فرهاد وبقیه سرخ تر بوده است ؟

و براستی چرا این شرکت ایثارگران که به حق فداکاری و ایثار تمام وکمال نمودند وخرج مهمانی را دادند !! ( آنهایی که یک ریال از پولشان را بی خودی خرج نمی کنند ) ، در قبال آن از ما چه چیزی می خواهند و یا در آینده خواهانند ؟ و آیا به نوعی ما بازیچه دست آنها قرار نگرفته ایم و یا ....

...... و در این لحظه افکار خود را جمع وجور کرده ودستهایمان را بالا بردیم و دو دستی آنها را محکم بر سر خود کوبیدیم و در دلمان به خودمان یخته بد وبیراه گفتیم و خدا را از داشتن چنین رفیقی (آق فرهاد ) که ما را به اشتباهمان آگاه نمود شکر بسیار نمودیم وبا خودمان عهد بستیم که دیگر هر جایی که خواستیم برویم حتما حتما با دیگران مشورت نماییم و خوب و بد کار و همه جوانب آن را بسنجیم و اندکی بنشینیم و فکر کنیم تا مبادا بار دیگر رو دست بخوریم و یه آدم تازه وارد به انجمن هم به این موضوع پی ببره و هر جا رسید اونا به هر کس و ناکسی بگه و آبرو ما را به کل برا یه لقمه شام ببره و ما که خودمان را در رده مسئولین می پنداریم از عمل خویش شرمسار گردیم .

 خدایا چنان کن سر انجام کار             تو خشنود باشی و ما رستگار

 والسلام

یار دبستانی

 این جملات از بیانات مهندس آق فرهاد است که برایمان پیامک فرموده بودند :

زین پس به جای واژه شرکت ایثارگران فلاورجان بفرمایید :  شرکت ایثارگر وفداکار ِ مرغ وپلو بده در چایخانه سنتی خلوت دل و اطراف

نوشته شده توسط یار دبستانی در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 21:0 | لینک ثابت |

 

لطفا قبل از خواندن متن زیر کفش های خود را بتکانید تا ریگهایش بریزند تا ما را مانند خودتان نپندارید ، چرا که ما با نوشتم این مقاله اصلا ریگی در کفش هایمان نداشتیم .

 

سلام دوستان قدیمی هم دبستانی

علت دیر آمدن نیز همی خود ندانیم ، شاید رسیدن برگه ای بس عظیم وطویل وحجیم ورقیم با ارقام صفر بسیار از طرف شرکت مخابرات محترم  به دست بنده ای بس حقیر که او را نامند یار دبستانی ، باشد ؛ که در این روزها یک لحظه خواب راحت هم برای ما باقی نگذاشته است تا آنجایی که روز و شب و دنیا را همچون صفرهای قبض تلفن در مقابل دیدگان خود تنگ وتار و تاریک می بینیم و دیگرعلت آن امتحانات بس طاقت فرسا وعظیم در پایان ترممان است، چرا که انواع مشاغلمان ازجمله شرکت در نشست های روزانه وحضور در جمع دوستان صاحب فضل و شرکت در خانه های خالی از سکنه شبانه به جهت مباحثات علمی! و پاسخ به  sms های گاهانه و یا استفاده از وسایل ارتباط جمعی (البته به جهت افزایش توان علمی مان!!) و نوشتن سطوری چند برای شما و .... اندک زمانی را نیز برای اشتغال به مباحث طول ترممان باقی نگذاشته واینک در پایان ترم همچون ... درگل مانده ایم.

  علت دیگر آن باشد که :

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها

آخه این مسئولین محترم انجمن جلسه ای دیگر بار ، برای ما برگزار نمی کنند تا اندر آن آییم و به ملاقات دوستان درآییم و شاید در آن نکته ای را دریابیم هر چند اندک و گاها بسی بزرگ .

 اما بعد :

چند هفته پیش یکی از دوستان مجله ای را که مسئولین محترم انجمن آنرا چاپانده بودند ، ببخشید اشتباه لُپی بود (چاپ کرده بودند ) و تاکنون یک شماره از آن انتشار یافته است را به دستمان رساند ، اولین چیزی که با دیدن آن نظرمان را به خودش جلب کرد قیمت درج شده روی آن بود به مبلغ 500 تومان که بعداً فهمیدیم مسئولین محترم انجمن تا مدتها به طور رایگان به ملت می دادند (منظورمان مجله ها بود ، لطفا فکر بد نفرمایید ... )

... و دیگر و مهم تر آنکه خدا را شکر بسیار ، که نمردیم و در عمر شریفمان دیدیم که عده ای آمده اند و جلد یک مجله علمی دانشجویی را پر کرده اند از تبلیغ کامپیوتر فروشی های محل که آن کامپیوتر فروش ها نیز به نحوی متصل به انجمن می باشند! و...

 در اینجا قطعه شعری را که با زور وفشار بسی مضاعف از خودمان در کردیم را ارائه می نماییم باشد که مورد قبول دوستانمان در انجمن واقع گردد :

            اندیشه جان  ای علم  بی نهایت          پویا   شدم    از  بودنت  ، فدایت

           در  انتظارت سالها  برده ایم  رنج          در انتشارت عده ای بردند همی گنج

           از رایگان دادن تو را غمی  نیست         درعلم ودانش نمره ات شده بیست !!

 .... ای کاش ما زودتر می فهمیدیم و سفارش تبلیغ به آقایون می دادیم ، آخه می دونید ما یه رفیق داریم به نام آق مهندس فرهاد ، که تازگیا لیسانس ماست بندی شا از دانشگاه معتبر غوزآباد از توابع  قولنجستان گرفته و از اونجایی که یه چند وقتی به دنبال کاربود و کثرت اشتغال در کشور بیداد می کرد، بالاخره یه هو تصمیم گرفت که روی پای خودش وایسه و یه ماس بندی بزنه و از اونجایی که این رفیق ما تازه کاره همیشه ماستاش ترش می شه و کسی اونا رو از اون نمی خره و رو دستش باد می کنه ؛ اگه اونا ببینید زار زار براش گریه می کنید ، میگید چرا ؟

چرا نداره آخه اون بیچاره از بس ماستاشا نخریدند و رو دستش باد کرده ، (خیلی رو دستش باد کرده ) دیگه نمی تونه دستاشا تکون بده یا تو جیبش بکنه ، حتی اگه یه موقع بخواد توی گوشش را بخوارونه از ما کمک می گیره ...

حالا ما شانس آوردیم که این رفیق ما ( آق فرهاد )  آدم با نزاکتیه و کمتر دستش را توی دماغش می کنه و گرنه ما مجبور بودیم روزی چند بار دستمون را ......

 .... اما باید یادمان باشد اگر مسئولین محترم انجمن خواستند شماره بعدی مجله را بچاپند ، حتما آق فرهاد را هم عضو انجمن کنیم و در همین جا و به طور کاملا رسمی به کلیه دوستانی که در واحد تبلیغات بر روی مجله های علمی دانشجویی در سراسر جهان مخصوصا مجله اندیشه پویای ما فعالیت می کنند ، با بانگ بلند وصدایی رسا اعلام می داریم لطف فرموده و تبلیغ ماست بندی رفیق ما را نیز با نام ( ماست شیرین بندی فرهاد ) ! در کلیه صفحات و روی جلد و داخل جلد و حاشیه های اطراف صفحات مجله و پیوست مجله و حتی خود مجله با خطی بسیار درشت درج نمایند ، تا کسی پیدا شود وماست های رفیق ما را بخرد تا شاید کمی ورم دست او خوب شود و ما نیز به سر کار و زندگی خویش باز گردیم .

 گفتیم ماست شیرین بندی فرهاد و یادمان افتاد به شیرین و فرهاد ، خودتون بهتر می دونید که فرهاد در راه رسیدن به شیرین چه سختی ها و رنج هایی کشید و چه کوههایی از مشکلات را از پیش رو برداشت تا به شیرین خود رسید آخه اون روزا که الکی نبود تا یکی ، یکی را بخواد جَلدی به وصالش برسه ، اون تا دهان مبارکش سرویس نمی شد از زن و زندگی خبری نبود،

( این قسمت را به نقل از خاطرات آقاجونمان می گوییم ، که در قسمت قبل کتش معرّف حضورتان واقع گردید ، همان کتی که با آن آسکی به جلسه به مناسبت روز دانشجو در دانشگاه فلاورجان آمده بودیم و این کت را پدر بزرگ  پدر بزرگمان از پدر بزرگ پدرش آن موقعی که 6 ماهش بود به ارث برده است و همین طور نسل به نسل به اجداد ما منتقل شده است و در آینده قرار است آن کت که دیگر یک پوست از آن باقی مانده و به آستری رسیده به ما ارث برسد و خدا را شکر آن روز که آن را پوشیدیم متوجه نشد و گرنه حالا سر و کار ما با حضرت عزرائیل بود.)

 ... اما شنیدیم از باد خزان کز جانب پاساژ شریعتی و اطراف و داخل انجمن وزان بود که آقا مهندسان و خانوم مهندسانی که دست شیرین وفرهاد را از پشت بسته اند و زندگی شیرین ها و فرهاد ها را نادیده گرفته و روال دیگری را پیش رو نهاده و شیرین و فرهاد خویش را در دفتر انجمن یافته اند و آنجا را مکانی بس مناسب و دنج برای بیان عقاید و نقطه نظرات و مطالب علمی !!! پنداشته اند و روزها وهفته ها را فقط و فقط به امید رسیدن به ساعاتی که درب دفتر انجمن گشوده شود ، را به سختی ای سخت تر از رنج فرهاد گذران کنند تا شیرینشان را آنجا یابند و بار دیگر با او جلسه ای علمی !!! برگزار نمایند .

 *  *   *

 .... خدا بگم این رفیق ما آق فرهاد را چیکار بکنه که فکر ما را با خودش به کجا ها که نمی بره ....

کجا بودیم اصلا ؛ آها هان یادم اومد داشتیم در مورد مجله حرف می زدیم ، در مورد مطالب بسیار مفید منتشر شده داخل آن و خیل عظیم از مشتاقان وعلاقه مندانی که مشتاقانه در مقابل دکّه روزنامه فروشی های شهر صف کشیده و طبق آخرین خبرهای رسیده گروههای مختلف از مردم اعم از پیر و جوان ، کودک و بزرگ ، مرد و زن همه و همه از جمله سبزی فروشها و قصابهای اطراف و .... به صورت کاروانهایی به سوی فلاورجان در حرکت بوده و هر لحظه بر تعداد آنها افزوده می شود و برای خرید شماره دوم آن که هنوز منتشر نشده روزها به شب و شبها به روز رسانده و چشمهایشان را شسته و جور دیگر به جاده دوخته ، تا مبادا مجله ها بار دیگر در جایی دیگر در این شهر چاپانده شوند و توزیع گردند و در کسری از ثانیه به فروش رسند ....

 به نظر این افراد ، این مجله ها در حد یک مجله علمی بین المللی از نوع اونایی که افشین قطبی در مورد تیم پیروزی می گفت بوده وهست و خواهد بود به کوری چشم دشمنان تیم پیروزی واستقلال و سپاهان و بقیه تیم های باشگاهی و ملی ایران و جهان مخصوصا تیم ملی افغانستان .

 ..... و ما نیز با دیدن این مجله زین پس به جای خرید مجلات علمی معتبر و خواندن کتاب و تحقیق در اینترنت و ... یک راست به سراغ این مجله بسیار عالی علمی !!! خواهیم رفت و روی آن اینترنت پر رو را که چند روزی است خواب خوش برای ما باقی نگذاشته است ( به سبب هزینه بالایش) را کم خواهیم نمود ، چرا که این مجله دریایی بُوَد ازعلم و دانش و همتای آن را در هیچ جای دیگرجهان نمی توان یافت .!

و با داشتن چنین مجله ای که به حق خروجی یکی دو ساله یک انجمن علمی !!! در بخش مقالات علمی !! بوده است به خود می بالیم و خرسند از آنیم که هزینه های چند میلیونی انجمن که در این یکی دو سال از طرف مسئولین دلسوز و خدوم  و عزیزتر از جانمان و اقوام و فامیل های ..... در اداره ..... و نهادهای دولتی و غیر دولتی تامین گردیده است ، به ثمر نشسته است!! وگرنه ما مانده بودیم که جواب یار دبستانی خویش را چه گوییم .

  والسلام

یار دبستانی

 در اینجا دگر بار اعلام می داریم که ما قبل از قلم فرسایی در این باب حسابی کفشهای خود را بتکانده و اندک ریگی در کفش خود نداشتیم . ( کلیه مطالب منقول مستند بوده و حسب نیاز و یا تمایل مسئولین محترم انجمن قابل ارائه است . )

 

نوشته شده توسط یار دبستانی در دوشنبه 19 اسفند1387 ساعت 21:0 | لینک ثابت |

شاید از خودتان بپرسید چرا و به چه دلیل عکس این جناب موش اینجا گذاشته شده است .

 متن زیر را به دقت بخوانید حتما به جواب خود خواهید رسید .

 ما که صبح تا ساعت 10 گرفتیم خوابیدیم ، انگار نه انگار که ما را به یه جلسه تو دانشگاه دعوت کرده اند آخه می دونید اینقده ما را از این جلسه ها دعوتمون کردند ورفته ایم وبه هیچ جایی نرسیده ایم ، یعنی واسه مون هیچ فایده ای نداشته ، چه خوش گفت شاعر شیرین سخن در این باره : دو زار بده آش به همین خیال باش ، اِ ببخشید شعر را اشتباه گفتم ، شاعر در این رابطه فرمودند برو به فکر نان باش که خربزه تو وضع فعلی خیلی گرونه و اصلا نیمصرفه خوردنش .... و بعد از اون پریدیم دست و صورتمون را شستیم و لباسهامون را پوشیدیم و جورابامون  که دم در یخچال افتاده بود را برداشتیم و به سرعت اونا را پشت و رو کردیم و یه تکونی دادیم  تا گرد و خاکاش ازش بتکه ...آخه می دونید ما اصولا خیلی موظفیم که در مصرف آب صرفه جویی کنیم  و به همین خاطر از عید پارسال تا حالا اونا رنگ آب را به خود ندیده اند...  و چون هوا یه کم سرد بود آسکی آقاجونه کت شا پوشیدیم و به راه افتادیم.

ما که یه بچه دهاتی بودیم ، وقتی رسیدیم فهمیدیم آقایون مسئول که خودشون را تحصیلکرده ونخبه علمی شهر فلاورجون می نامند عجب آدمهای چیز نشسته ای اند .

)خدای نکرده بهتون بر نخوره ، منظورم دست و صورت شون بود ، آخه دیدم یکی از بچه های مسئول هیئت مدیره شون انگار دست وصورتش را نشسته بود .)

.... تلفن زده بودند و گفته بودند که ساعت 15/9 صبح جلسه شروع می شود ، حالا بماند که ما در برگه های تبلیغات دیدیم نوشته بودند ساعت 30/9 جلسه شروع می شه .

در اینجا حس اخلاق مان گل کرد و خوبه یه توصیه اخلاقی به آنها بنماییم :

(آخه شوما که بهتر از همه می دونید سر جلسه امتحان گرفتن دو دقیقه وقت اضافه از استاد مثل گرفتن جون جد وآبادشه ، باید بهتر از هر کسی بدونید ارزش وقت ملت چقدره ونباید بیخودی اونا تلف کرد..... )

ما که دیر اومدیم و رو دست نخوردیم ، اما فهمیدیم اونایی که زود اومده بودند چقدر احساس ... سوزی داشتند ... اَ ه چقدر شما آدمهای منحرفی هستید ، منظورم احساس گرما وعدم تهویه مناسب سالن بود که من که از همه دیرتر اومده بودم در اواخر جلسه داشت سرم گیج می رفت و مثل آدمهای بنگ دم گرفته شده بودم .... مثل اونایی که می رند زیر کرسی ننه جون شون که یه استمبلی خاکه زغال زیرش گذاشتند ومنو کسید کربن تولید می کنه ویخته یخته بی حال می شند و بعدش می گند ننه زیر کرسی خوابیدن عجب حالی می ده و خستگی آدم را به کلی از بین می بره اما بیچاره ها نمی دونند که خواب راحتشون از کجا آب می خوره ( بعضی وقت ها هم این لحاف کرسی را اینقد نشسته اند که بوی گندش همان و گیج شدنمان همان و بیهوش شدنمان همان ... حالا لحاف کرسی را ول کنید تا بریم سر اصل مطلب...

راستی تا یادم نرفته بهتون بگم که در ابتدای ورود به جلسه یک خودکار و یک بیسکوئیت کاکائویی بهمون دادند ، که خودکارش بدک نبود ، اما بیسکوئیتش را فکر کنم از توی حراجی جمعه بازار خریده بودند ..... ما که صبحانه نخورده بودیم یه چند دقیقه ای بود که نشسته بودیم و از اونجایی که دوره دوره آخر الزمان شده و دیگه کوچیکتر ها احترام بزرگترها را نگه نمی دارند ... این روده کوچیکه بی شعورمان شروع کرد سر روده بزرگه مون غرغر کنه و یخته یخته دعواشون شد و می خواست روده کوچیکه روده بزرگه مونا بخوره که ما کم کم وارد عمل شدیم و با اون بیسکوئیت می خواستیم آشتی شون بدیم که برای این کار اونا بازکردیم تو دهانمون گذاشتیم و شروع کردیم به جویدن .... یه چند دوری جویدیم وجویدیم وجویدیم تا اینکه کمی نرم شد و باز هم اونا جویدیم وهی جویدیم تا کمی مزه اون پیداشد ، اما انگار بیشتر از اینکه شیرین باشه مزه تلخی کاکائوش خودشا نشون می داد و ما هی می جویدیم و می جویدیم و می جویدیم و هی این طرف و اون طرف را نگاه می کردیم و هی می جویدیم ... کم کم داشت حوصله مون سر می رفت نه از جویدن را که نمی گم . از اینکه ساعت داشت 30/10  می شد و هنوز جلسه شروع نشده بود ....

یک نفر هم هی می رفت روی سن و چند ثانیه آهنگ شادی می گذاشت ویه هو اونا قطع می کرد وآهنگ فیلم از کرخه تا راین را می گذاشت وبا شنیدن صدای اعتراض حاضرین اونا قطع می کرد و یه چیز دیگه می ذاشت ( انگار نه انگار که امروز عید است وباید آهنگ شادی گذاشت.)

ما که توی سالن نشسته بودیم و سر گرم کار خودمون بودیم .... (می گید کدوم کار ، همین جویدن را می گم دیگه ، آره ما هنوز داشتیم بیسکوئیت خودمون را می جویدیم و اون لا مذهب هم انگار نه انگار که بایه یخته نرم بشه و از گلومون پایین بره.)

حالا از همه طرف تحت فشار قرارگرفته بودیم ... از طرف پایین که روده گرامی غرغر می کرد واز طرف بالا هم باید هی فک مبارک را تکان می دادیم واز سایر جهات هم صدای آهنگ غمناک و هوای دم دار سالن گرما بخش محفل شده بود .

*   *   *

پس از تلاوت قرآن وخواندن قطعه شعری توسط خانم مجری که حاضران را به یاد برنامه کودک خاله شادونه که هر روز صبح از شبکه 2 سیما پخش می شه می انداخت ... بالاخره آقای دکتر تشریف آوردند و به دکترها ومهندسان ونخبگان حی حاضر در جلسه از قضا یکی فزودند و جمع جمیع عالمان و دانشمندان حاضر، همچون شمعی که پروانگان به دور او چرخند ، ما نیز دور او چرخیدیم ، البته فقط گردن از مو باریکترمون را و فقط چهره ایشان را مشاهده نمودیم و ...  و پس از خیر مقدم گویی دبیر محترم انجمن و نماینده محترم شهرستان ، ایشان برای بیان رسالت مان (رسالت دانشجو) به عرصه سخنرانی رهسپار شدند وقریب به 35 دقیقه ما را به رسالت خویش از دانشجو بودن آگاه نمودند که همگی  به فیض عظمی رسیدیم !!

در مورد سخنرانی ایشان همین یک نکته بس که ایشان از روی کاغذ هم نمی توانستند مطالب رابه خوبی بیان کند و یک بار هم در حین سخنرانی یک هو جو گرفتشان و یک حدیث را در مورد جنگ و جهاد برای حاضران به عربی بیان نمودند که وسط های حدیث ، حدیث را فراموش کرده و نیمه کاره رها نمودند .

...... حاضران را کم کم حال عجیبی فرا گرفت و پلک ها اندک اندک روی چشم ها در حال افتادن بود و در فکر خود چگونگی خارج شدن از سالن را می پروراندند ، اما از آنجایی که قبل از شروع سخنرانی از مجری شنیده بودند که به 5نفر ، 5 ربع سکه جایزه خواهند داد ( به وسیله این شگرد افراد را همچنان بر صندلی هایشان محکم چسبانده بودند ) که از قضا یکی از مسئولین برگزار کننده جلسه با از خود گذشتگی تمام دو عدد چوب کبریت به ما هدیه داد و ما آنها را زیر پلک چشم خود قرار دادیم تا مبادا پلکمان پایین بیایید و چشممان بسته شود ودر خوابی بس عمیق فرو رویم و آیندگان فسیل ما را در آن مکان پیدا کنند .... ما که از بقیه خودمان را قوی تر مشاهده نمودیم و شاید دلیل آن این بود که ما تا ساعت 10 صبح در رختخواب خود خوابیده بودیم ....

اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم نه دلیل اون شاید جویدن ما باشد که همچنان در حال جویدن بیسکوئیتی بودیم که حدود دو ساعت پیش داخل دهان مبارک قرار داده بودیم و همچنان در حال جویدن بودیم ومی جویدیم و می جویدیم ومی جویدیم تا اینکه می جویدیم ومی جویدیم ومی جویدیم و....

که یه هو دیدیم به به ، یکی از مهندسان و نخبگان علمی جهان و فلاورجون به نام ( و. ق ) رفته توی آزمایشگاه دانشگاه و یه موش سفید آزمایشگاهی را آورده و زیر صندلی در قسمت خواهران رها نموده است که با فداکاری برادر (ا.ش) آن موش دستگیر وتحویل مقامات انتظامی برگزارکننده جلسه قرار گرفت....

..... طبق آخرین خبرهای رسیده پس از دستگیری موش نگون بخت ، مسئولین بر آن شدند تا آن موش را با قید ضمانت آزاد نمایند ، اما با توجه به اعتراض گسترده خیل کثیری از موشها ی آزمایشگاهی ، خانگی ، صحرایی و مخصوصا کور ، که در حرکتی خود جوش در مقابل درب دانشگاه تجمع کرده بودند و یک صدا و یک پارچه شعار

موش موش ، موش نگون بخت ، اعدام باید گردد

را سر می دادند .... مسئولین را بر آن داشت تا فی الفور رنگ عوض کرده و نان را به نرخ روز خورده و در نهایت حکم صادره در یک چشم به هم زدن تغییر نموده و موش را اعدام .....

... لحظاتی بعد بالاخره یک نفر از خیر ربع سکه گذشت و جلسه را به آرامی ترک کرد و او کسی نبود جز جناب آقای هادیزاده فرماندار محترم شهرستان فلاوجان ... لحظاتی بعد شهردار و اعضای شورای شهر فلاورجان نیز همین کار را کردند و واقعا با این کار خود به راستی اثبات نمودند که درعمل چقدر پیرو فرماندار می باشند ودر مورد مسائل شهرستان به راستی پشت سر ایشان حرکت می نمایند .

... حال ما بودیم در سالن وخیل کثیری از مهندسین ودکترها و علمای عصر حاضر زاده شده در ورگان .

... در این لحظه یکی از امدادهای غیبی به وقوع پیوست و سخنرانی آقای دکتر به اتمام رسید و با پرسیدن دو سوال آبکی از سوال های زیاد دانشجویان ،  توسط دبیر انجمن و شنیدن دو جواب بی ربط از جانب دکتر که یکی از آنها در مورد دکتر شریعتی بود و ایشان حسابی ازخجالت دکتر شریعتی بیرون آمدند و گفتند که ایشان اصلا سیگار را با سیگار روشن می کردند وبرای همین هم مردند ، شاید هم تریاک زیاد می کشیده و سنکوب کرده بودند ( این جمله آخر از خودمان بود .)

.... قرعه کشی انجام گرفت و نفر چهارم به شماره 190 در لیست قرعه کشی اسم آقای شریعت در آمد که مجری که به نظر می رسید از اقوام خاله شادونه باشد ، نتوانست اسم او را بخواند و جایزه به نفر دیگری داده شد ..... در پایان لوح یاد بودی به آقای دکتر اهدا شد و گفتنی است که این لوح از ابتدای جلسه تا آن موقع ، لبه سن روی زمین افتاده بود که از مسئولین برگزاری جلسه انتظار می رفت کمی در این زمینه دقت بیشتری نمایند و چه خوب بود که آن را در جای بهتری قرار می دادند ، چرا که برداشتن آن از روی زمین و از دوقدمی جایی که آقای دکتر ایستاده بود و اهدای آن به او یک بی احترامی به تمام معنا بود واین را ما که یک بچه دهاتی بودیم هم فهمیدیم ....

و خدا را شکر بار دیگر ما جلسه ای دیگر را همچون جلسات قبل عمرمان به پایان رساندیم ، با این تفاوت اندک که ما هنوز با آنکه چند ساعت از آن جلسه گذشته است و در حال نوشتن این ما وقع برای شما دوستان عزیز و همشهریان محترم که شاید در جلسه حضور نداشته اید ، می باشیم این بیسکوئیت هنوز هم جویده نشده و از گلوی ما پایین نرفته که انتظار می رود دوستان برگزار کننده جلسه در مورد پذیرایی از حاضرین دقت بیشتری به عمل آوردند و اندکی از آن گونی پولها را خرج بنمایند و شبانگاهان موقع خواب چیز دیگری زیر سر بنهند یا اگر حداقل یک لیوان آب به ما رسانده بودند شاید می شد اونا پایین فرستاد و دعوای روده بزرگ و کوچکمان را به سرعت ختم به خیر نموده بودیم .

والسلام

از شما دوست عزیز خواهشمندیم که حتما حتما با نوشتن نظر ارزشمند خود در زیر همین قسمت ما را از ادامه دادن یا ندادن این راه و اطلاع رسانی از اخبار حاشیه ای انجمن مطلع فرمایید .

باز هم از شما دوستان عزیز تشکر فراوان می نماییم .  

نوشته شده توسط یار دبستانی در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 0:0 | لینک ثابت |